روزهای عسلی...
به نام خدا....
روزهای شیرین و عسلی گل پسر داره به سرعت برق و باد میگذره... و من هر وقت فرصت کنم یه مروری به گذشته میکنم... اینا حرفا و کارای همون پسرک سه و نیم کیلویی ماست... که دلمون میخواد این روزا رو مثل یک نفس تازه و عمیق تو سینمون حبس کنیم... باهاش زندگی کنیم... نفسه دیگه... حیات ما تو دستاشه...
هر جای خونه رو که کثیف میکنی میگی: واییییی تازه شسته بودیم اینا رو! کقیث شد دوباله
یعد شیشه پاک کن میاری و یه صفای اساسی به اون قسمت میدی.... 
این قضیه عروسیت داره جدی میشه!!!
مانی علوسی من... خووووب.... این جوباب شلواریتو بپوش
مامانی علوسی من بابا کت سیاه بپوشه!!!
علوسی من همه لاک بزنن!!!
نمیدونم شاید خبریه و من بی خبرم ازش!
یه نقاشی خیلی شلوغ پلوغ کشیدی...با خودت داری صحبت میکنی: دستم درد نتنه... این و خیلی خوشل کشیدم... چه باهوش گشیدم....ماه کشیدم
جدیدا یه هو با یه هیجان زیادی بهم میگی: مامان اگه گفتی من الان پاستیل میخوام
یا مثلا... اگه گفتی الان میخوام با ماهیم تو خونه راه برم!!!
بله... من کاملا منظورتو میفهمم... نفسمی دیگه... یه جوری حرف میزنی که هیج جای بحثی برای من نمیذاری...
کل کل هات با بابا جون بر سر موضوع ابراز علاقه و احساسات نسبت به من خیلی تماشاییه... جدیدا سر من تو خونه دعواست!!!
حس خوبیه...
نصفه شبها از خواب بیدار میشی میگی: مامانی هیلی حسته ام... پاهام درد بتنه!!! منم اگه هر روز پنجاه بار پله ها رو بالا و پایین میرفتم اوضاعم همین بود جان مادررررررر بعد میگی: پاهام و بوس کن... نوبتی پاهات و میاری بالا که من ببوسم... آخه میدونی که بوسه های مامان ها شفا بخشه... بعد هم توی خواب عمیق ازم تشکر میکنی... این جور موقع ها نفسم بند میاد از این همه لطف...
توی wc با خودت کلنجار میری... بعد میگی: مامان زورم نمیرسه کارم و انجام بدم!!!
یه روز یه پیشنهادی دادی و خیلی براش اصرار داشتی... که: یه مرغ بخریم... یه مرغ زنده و بندازیمش تو اکواریوم!!! میشه؟ اخه میشه پسر؟؟
من عااااشق اون لحظه ام که با حوصله میشینی پای خوردنی ها.... پای راستت و با دستش میاری میذاری رو پای چپت... یه رفتار کاملا موروثی ....
شوخی شوخی و بازی بازی داری با یه سری کارت آموزشی حسابی رفیق میشی... یعنی انقدر بزرگ شدی!!! موفقیتت مستدام


روزهای عسلی...
